چند شب پیش با دوستم رفتیم شاهگلی، شاهگلی یه عمارتی داره که وسط یه استخر ساخته شده، دور استخر هم ملت میرن و همینطوری راه میرن و اون عمارت رو که وسط یه استخره در دورهای مربعی همینطوری دور میزنن. مثل یه استعاره از زندگیِ روتین ما آدما. همینطور یه کاری رو دوباره و دوباره انجامش میدیم و با اینکه میدونیم تکراریه ولی خودمونو گول میزنیم که ممکنه تو این دور جدید یه چیز جدید ببینیم درحالیکه در باطن، میدونیم که با این روتین و تکرار اخت پیدا کردیم؛ حتی اگه تمام زندگیمون تلاش در انکارش داشته باشیم.
بالاخره طبق روتین عمل کردن، گاها مرادفه با طبق عرف بودن، مرادفه با دونستن چموخم و قوانین اون کار، مرادفه با عدم نااطمینانیها. ما آدما یه safe spaceهایی داریم، این فضای امن هرچقدر کارهای روتین بیشتری انجام بدی کوچیک باقی میمونه و در زمانش، وقتی میخوای پاتو از گلیمت اونورتر بزاری، این فضاهای امنه که تعیین میکنن چقدر گلیمت بزرگه و لزومی بر پاتو زیادی بلند برداشتن نداشته باشی.
اگر بخواین فضاهای امنتون رو گسترش بدین، یا باید یه coach داشته باشین که بهتون instruction بده یا باید خودتون برحسب غریزهتون جلو برین. هر کدومش که باشه باز ممکنه با یه احتمالی به مشکل بخورین. هیچ تضمینی بر انجام درست کاری که تاحالا انجامش ندادین یا اصلا درست بودن اونکار وجود نداره. اما این کاریه که کسی که از زندگی روتین خوشش نمیاد باید انجام بده. کاریه که کسی که دنبال حس رضایت شخصیش تو این دنیاس باید انجام بده.
ممکنه به خودت شک کنی، نسبت به مسیرت نامطمئن بشی، سرخورده بشی، شکست بخوری، بترسی، اما این بهاییعه که داری برا چیزی که گفتم (همون حس رضایته) میپردازی، و الا اگه از همون اولش به روتین راضی میشدی، انقدر دردسر نمیکشیدی.
با دوستم بعد سه دور چرخیدن دور اون عمارته، رفتیم یه کافه نشستیم. حرف زدیم و حرف زدیم تا رسیدیم به این بخش از حرفش: احساس میکنم باید گریه کنم. دارم تلاشمو میکنم که تو زندگیم و تو روابطم یکسری چیزای عادی مثل یه مکالمه ساده، یه اظهار نظر یا حتی یه جوک گفتن رو انجام بدم ولی مدام احساس میکنم یه مشکلی وسط همه ایناس. یه چیزی که عمیقه ولی خیلی بیسه. یه عدم شناخت در درونت. اینکه یه چیزایی درونت هست که خودتم ازشون خبر نداری و آزارت میدن.
بهش گفتم باید بره گریه کنه، اینکه گریه کردن باعث میشه چیزایی رو مغزت رو کنه که هیچوقت با فکر کردن معمولی بهشون نمیرسیدی. گفتم من هر وقت نیاز باشه میرم گریه میکنم. کاری نداره.
این حرف آخرمو دروغ گفتم. قبلن میتونستم ولی دوماهی میشه که علیرغم اینکه اون حس نیاز به گریه رو دارم ولی نمیتونم. فک کنم بعضی چیزا درونم خراب شده. گاهی این نیاز به گریه انقدر بد میشه که کم میمونه بالا بیارم. از استفراغ متنفرم و برا همین اینجور مواقع کاری میکنم که تو حالت تهوعهای عادی میکنم(که جلوشونو بگیرم). یکم نفسامو آروم میکنم، میشینم و سرمو میآرم پایین به زمین خیره میشم بعدشم میرم یکم هوا بخورم. یه شب اما گفتم جهنم ضرر، گوربابای ماکارونی که شام خوردی، رفتم دستشویی اما نتونستم بالا بیارم. فهمیدم موضوع بالا آوردنه نیس، باید یهچیزی حل بشه برام.
چند باری خواستم گریه کنم ولی فقط در حد یه صدای خفه محکم اول گریه از دهنم بیرون اومده و بلافاصله همچی قطع شده برام. اما از وقتی با دوستم حرف زدم و بهش گفتم باید بره گریه کنه خودمم مجاب شدم یکم روند زندگیمو عوض کنم. برای همین اول سیگار رو ترک کردم. با ترک سیگار حالم بدتر شد اما در درازمدت برام خوبه. سیگار مثل یه postpone میمونه. یه pause، یه تعویق درد کشیدن بدون اینکه از درد کم بشه.
بعدش تصمیم گرفتم نماز بخونم. متنفرم از اینکه چقدر همهچی تو این مملکت بخصوص یه نماز خوندن، برای آدم میتونه پیچیده بشه. ولی واقعا دیگه آخرین نقطه امیدم بود. برای همین دو روزی در موردش فکر کردم و از شب دوم شروع کردم به نماز خوندن. دیروز با دوستم رفتیم تئاتر، دوباره بنا به علتی باز همون حالت تهوع و مود پایین سراغم اومد. بشدت نسخ سیگار شدم اما هرطور بود جلو خودمو گرفتم، رفتم آدامس گرفتم بعد تئاتره با دوستم یکم پیادهروی کردیم و گفتم بیا بریم یه ساندویچیم بخوریم بعد باز پیادهروی و نهایتا خداحافظی کردیم. زودی سوار تاکسی شدم اومدم خونه و تنها چیزیکه میدونستم اینبود که نیاز دارم برم نماز بخونم.
شروع کردم به نماز خوندن، تو ربنا گفتم خدایا این حال منو بهتر کن، نمازو ادامه دادم، از نماز دوم وقتی داشتم حمد و سوره رو میخوندم یهو دیدم از چشام داره همینطور اشک میریزه. میخواستم زار زار گریه کنم، نمازمو که تموم کردم. دیدم دیگه نیازی برا گریه کردن ندارم.
برچسبها: نماز, روتین, گریه, شاهگلی